![]() |
![]() |
|
|
من دارم خودمو به یه جای خیلی خیلی دور تبعید می کنم... می خوام آخرین حرفم و بنویسم: هنوزم بعد از "خدا" دوستت دارم.... دیگه هیچ کس هم ندونه تو یکی می دونی این وبلاگ از کجا شروع شد و به کجا ختم شد... حلال کن!!!
"سخن از رفتن نگو
توی این غربت نفرین شده من با تو چه خاطراتی، نه توی کوچه های این شهر - که تو رویاهام می ساختم تک و تنها بودم اما، تورو تنها نمیذاشتم دارم از تو می نویسم، از تو که با برق نگاهت زیرو رو شد روزگارم تو شمع بودی و برای بودنت پروانه می خواستی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:2 توسط دئنا |
|
|
Welcome to my kingdom و پاییز می آید به استقبال این روزهای ... نشسته ام دراتاق 12متری ام که با دست های کوه دو سلام فاصله دارد ! درخت های این حوالی ، به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند ! درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روزهای دور! نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع ! با سونامی تنهایی و سکوت ! ... !Loneliness is my best friend . ! not joking I m ! … am… serious I … می بینی در این ارتفاع زندگی ، به کجای جغرافیای باور رسیده ام ؟! به خودم می گویم : بی خیال نوشتن ! بی خیال نوشتن ! بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال !!! . . عزیزم! هیچ اتفاقی نمی افتد ! همانطور که تا به امروز نیفتاده است ! اگر من بی خیال تو بشوم ، اگر تو خودت را از من دریغ کنی ، اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم و بی خیالت شوم (حتی به ظاهر)، اگر...اگر...و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی مان، هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی که به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند! فقط من فرسوده می شوم در یک اتاق 12 متری فقط تو پیر می شوی در... فقط نامنتظرتر از دوست داشتن مان ، مرگ سلام می کند به یک لحظه ! فقط در قرن های آینده یک حسرت در دل تو و یک داغ در دل من می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتنمان ! من نمی دانم بار دیگر که به دنیا بیایم لبخند گرم تو ، کجای زندگی من پرسه می زند. تو نمی دانی که در دنیاهای بعد ، من در بطن کدام ثانیه بودنت ایستاده ام. ببین؟!؟! ... ?! you hear me Can تو که می دانی من چقدر دوستت دارم ! تو که می دانی من تو را ترجیح داده ام به ... بگذریم ! تو که می دانی ؟! ! on Come پس حرف حساب بهانه هایت چیست؟! ?! What ... بگذریم عزیزم ! سلام مرا به روز های تعلل ات برسان ! روی خوش طعم غرورت را ببوس ! لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رسانند ! وعده دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی!!! " بی شک او بی من خواهد زیست من نیز بی او به یقین خواهم زیست لیک در این میان زندگی این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک می ماند..." (واراند)
پ.ن: خدایااا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:42 توسط دئنا |
|
|
تیک تاک... تیک تاک شهریور دارد قدم می زند در این حوالی و من امروز با نور قرار دارم! در بزرگراه همیشه! ... تیک تاک... تیک تاک جنب سلام های چند صدم ثانیه ای، روبروی ناباوری من، از انگشت اشاره دست چپ تو دارد نور می رود به سمت آسمان! می خواهم به روی خودم نیاورم اما نمی شود. می شود رد نور را گرفت. از انگشت اشاره دست چپ تو تا آخرین پله های مفهوم! ... ت...ی...ک...ت...ا...ک... ت...ی...ک...ت...ا...ک... هنوز شهریور ته نکشیده است در بطن سلام چند صدم ثانیه قبل تر. خورشید دارد می رود از لحظه های عرق کرده... کجای مسیر ایستاده ام؟! من امروز با نور قرار داشتم! و نور هم چنان می تابد به سمت بالا. زمان را باید پیدا کنم در این لحظه توقف همه چیز عقربه دار! .... ؟؟:19! درخت ها افطار می کنند با قطره های بارانی که دارد هاشور می زند صورت برگ های غرق تماشای انگشت اشاره تو و پله های آسمان را! پشت کرده ام به ناباوری مزمنم! نگاه می کنم به تابش نور از زمین به ...! از انگشت... چه فرقی می کند از کدام حوالی عشق باشد این روشنی خوش مدت؟! ... بی دلیل نیست که این قدر دوست داشتنی هستی بهانه خاص روزگار! بی دلیل نیست که بعد از گذشت چندین و چند قرن متوالی، هر بار که می بینمت مومن می شوم! ... یادم می آید در جایی خواندم که در میان ما انسان ها، افرادی هستند که عزیزترند برای خداوند! به خصوص در این شب های لب تشنه ؟؟:19 تا ؟؟:18 ! چرایش برمی گردد به نیت و کردار و ... چرایش بی جواب بماند در میان واژه های چند سطر پیش! ... لطفا مرا فراموش نکن در لحظه های خوش طعم " ربنا " ! لطفا به دوست مهربان و قدرتمندت بگو که به من آرامش عطا کند، آرامشی از جنس دل مطمئن و مومن خودت! خودم هم از او می خواهم اما دعای من کجا و دعای تو کجا؟! تو خاص هستی! یکی از مومن ترین های روزگار! این را همه روزه داران هاشور خورده نور و آسمان، می دانند! ... در این روزهای خدا هم دلم برایت تنگ شده است دوست داشتنی ترین من! ... روزه های این روزهای لب تشنگی خوشایندت، قبول دوست مهربان و قدرتمندمان!!! آمین!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:23 توسط دئنا |
|
|
من نمی دانم فلسفه ی دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست؟ شاید...! ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم. با هم دوست می شویم تا طرف مقابل مان را شاد کنیم و خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم. دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد. ما... من نمی دانم فلسفه ی دوستی من و تو چیست؟ من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم! مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را! دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد! من هرروزم را با تکرار عبارت های تاکیدی و مثبت شروع می کنم. یک احساس خوبی در رگ هایم وول می خورد با این کار. اما.... فقط کافی ست به خلا نبودنت فکر کنم. دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست! ..... لطفا فلسفه ی دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن؟! لطفا! تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی؟! تویی که سه قرن پیش می گفتی "دوستت دارم". تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان می کردی که برایت ارزش دارم. حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و .... چیست؟؟؟؟ این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم، شاید خمودگی دست از سرم بردارد. من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم. این پله های روزافزون پیشرفت را دوست ندارم. دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم! این بیگانگی بزرگ ترین فاجعه ی زندگی من است ( البته، بعد از فاجعه ی کوچ کردن تو!). کاشکی دیر نشود! کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد، کاشکی! دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده، عزیز روزهای زندگی! دلم برایت تنگ شده، عزیزی که به من تکرار جمله ی "دوستت دارم" را آموختی! چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه؟!!! می بینی؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه ی دلتنگی شدید، به خود گرفته اند؟! راستی! این نوشته ها را هنوز هم می خوانی؟! اگر پاسخت "آری" ست، کاری بکن که فلسفه ی دوستی، زیباترین فلسفه ی زندگی مان بشود!!! پ.ن: خدایا من اینجا - جلوی همه - ازت بخاطر همه چیز معذرت می خوام... تو بزرگ تر از آنی که نبخشی..... به غیر از تو کسی دور و برم نیست کمکم کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:58 توسط دئنا |
|
|
سکانس اول (دیگر از خیر ضمیر دوم شخص مفرد، گذشتم!) من تمام سعی خودم را کردم تا به مخاطب این صفحه بگویم که دوستش دارم ولی... سکانس دوم این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد...این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون...این روزها که من بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا... این روزها که روانداز بهانه، روی حرف هایم کشیده ام... دیگر هیچ وقت با هیچ مخاطبی کار ندارم، هیچ وقت !! سکانس سوم (من فقط دارم از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنم!) من نمی توانم روزگار را برای خودم این طور تعریف کنم: نسیمی می آید از لحظه های دور، من خودم را فراموش می کنم، دلبسته می شوم، او می فهمد، مهربانی می کند، مهربانی می کند، و در یک سکانس حساس که دلبستگی جا خوش می کند در تار و پود لحظه های من... او می رود و فرار می کند از حقیقت، از خاطره، از دلتنگی و... درخت پشت پنجره ی آشنا پیش می رود تا مرز پیر شدن نابهنگام! من از این تعریف روزگار که لهجه ی غروب دارد و طعم باران، بدم می آید. من از دست این اکنون پر از بی تابی، از این ترک کردن های غیر منطقی، خرد شده ام و خسته! سکانس چهارم پرم از واژه های پریشان احساس، اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده. مثل همیشه شعر دارد از سر و کول ذهنم بالا می رود: بس است چله نشستن، گذشت فصل صیوری ... این بغض ناخوش احوال حتما دلیل دارد... دیوارها تو را فریاد می زنند و من - سراسیمه - خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم....! یک لحظه تو را دیدم و نگاهم - سال ها - زندانی جزیره پنجره ها شد....! این شعرهای سر به هوا، دست از سر من برنمی دارند، هرگز. می دانم از امروز تا همیشه شاعرتر می شوم. می دانم که دیگر باران می شود همسایه ی دیوار به دیوار بالشم. می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزها و لحظه هایم (بهتر است این " می شود " ها را " شده " کنم!) اما اشکالی ندارد البته اشکال دارد ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره ی آشنا و این سکانس های خیس برنمی آید. من دیگر هرگز خودم را هزار بار با این واژه ها زخمی نمی کنم تا... سکانس پنجم من دارم به سوی خودم می روم، به سمت اراده. دیگر بی خیال دلتنگی، که به کنج انزوا می کشانمش به زور. من هستم و من و جاده ای رو به آفتاب و امید. سکانس ششم من خیلی دوستش داشتم و ...و ...دارم (!) تا همیشه ی دنیا!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:43 توسط دئنا |
|
|
زیبای من، کجایی تو اکنون؟ در باغچه گل ها را آب می دهی آیا؟ گل هایی که به تو عشق می ورزند با دلی پاک، نکند در گوشه ی خلوت نشسته ای؟ همانجا که معبدی ساخته ای برای پاکی. معبدی که جانم در واپسین لحظه های زندگی دل به آن بسته است. چه بسا- تو که به حکمت خدایان – از هرچه حکمت بی نیازی در لای کتابها حکمت بشر را می جویی؟ همدم وجود من کجایی اکنون؟ آیا بهر من در معبدی به نیایش نشسته ای؟ یا در کشتزاران با طبیعت، مرتع اعجاب و رویاهای خود نجوی می کنی؟ شاید هم در کوخ بینوایان، پرندگان بال شکسته را با سخنان شیرین خود دلداری می دهی؟ آری می بینم دستانشان پر است از احساس تو. تو در همه جا هستی. تو رحمت خدایی. تو در همه وقت. تو پر توان تر از زمانی. آیا به یاد داری آن لحظه ها را که شبهایی در پرتوی نور فراگیرت همچون هاله ای با هم درد و دل می کردیم؟ هنگامی که فرشتگان عشق پیرامون، در گذر بودند و درباره ی شگرد ارواح آواز می خواندند. آیا به یاد می آوری آن لحظه ها را که به خاطر من از سرما می لرزیدی ولی لب به سخن باز نمی کردی؟ خیابان هایی که تو را فرو می پوشاندند و هیچ انسانی تو را نمی دید، تو گویی دنده های تنی بودی که اسرار قلبی مقدس را حفظ می کنند. آیا آن سحرگاهان را به یاد می آوری که برای مناجات مرا بیدار می کردی؟ آن هنگام وداع را چه؟ آنگاه که نزد من آمدی و لب باز نکردی و از آن احساس کردی که اگر لب گشایی، اسراری آسمانی آشکار خواهد شد که زبانها با آن ناآشنایند. احساسی که مقدمه ای بود برای آهی ژرف و ناگسسته، روحی که خداوندش در گل دمید و انسان شد. روحی که در سفر خویش به عالم ارواح از ما پیشی گرفت تا بگوید: چه بزرگند جانهای ما. آنجا خواهند ماند تا ما نیز در ابد به او بپیوندیم، آنگاه مددجویان از اشک مرا می دیدی و می گفتی: تن ها را اغراض ناشناخته ای است که برای اموری جهانی و اهدافی دنیوی از هم می گسلند و دور می شوند، اما جانها همواره در قبضه ی عشق ایمن می مانند تا مرگ در رسد و آنها را به نزد خدا برد. محبوب من برو... زندگی فرا می خواند تو را، اطاعتش کن. آن خوش رخسار، ساغری سرشار از کوثر شادمانی به فرمانپذیرانش می دهد، اما من از عشق تو دامادی ملازم و از خاطره ات جشنی دیرپای و فرخنده خواهم داشت. دوست من، اکنون کجایی؟ آیا در شب آرام، بیداری و می بینی آن نسیمی را که، تپش قلب و اسرار تنم به دوش، به سوی تو می وزد؟ می بینی آیا نقش جوانی خویش را؟ این نقش با آن جوانی سازگار نتواند بود. اندوه، سفره ی خیالی را که در کنار تو پهن بود، اینک به کناری افکنده است. مژدگانی که کحل جمال تو سایه وار بر آن نشسته بود، اینک از شیون و زاری پژمرده است و وجد گونه های نمناک از اشک های تو را خشکانده است. محبوب من کجایی؟ آن سوی دریاها شیون مرا می شنوی آیا؟ فریاد ضعف و خواری مرا چه؟ می دانی چه بردبارم؟ آیا در فضا، ارواحی نیستند که جانهای در بستر مرگ و دردمند را با خود ببرند؟ در میان جانها رسن هایی ناپیدا که نوای عاشقی رنجور را به آن می آویزند؟ زندگی من، آیا تویی؟ من هماغوش ظلمتم، من مغلوب اندوه... تبسمی کن در فضا و جانی تازه بگیر. محبوب من کجایی، هم اکنون کجا؟ اما چه بزرگ است عشق و چه بی مقدارم من! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 توسط دئنا |
|
|
سکانس اول واقعا این خدا چه قدر بزرگ است! سریع آرزوهای آدم را برآورده می کند! سریع و خوشایند! سکانس دوم (بهار یعنی الآن!) نشسته ام ساکت و ...ساکت. بهار در تنفس ثانیه ها جا خوش کرده است. می خواهم در این سال تازه از راه رسیده فقط مثبت و امیدوار فکر کنم. اما چه کنم که تو هنوز ....؟! چه کا...؟ تلفنم دارد زنگ می زند...! واااااااای! تو هستی! تو هستی! من کاملا کودک می شوم و زیبا. وقتی به تو فکر می کنم زیبا می شوم چه برسد به این که با تو صحبت کنم ....نمی فهمم چه واکنشی چند لحظه پیش نشان دادم وقتی صدای خوش رنگت را از آن سوی خط شنیدم! ولی می دانم که طبیعی نبود! این را خنده ی آشنایت به من گوشزد می کند. سکانس سوم من احساس می کنم که دارم در آسمان سفر می کنم! تو اینجا هستی، برای چند صدم ثانیه، زمان خیلی کمی است!!!- اما اشکالی ندارد ( یعنی اشکال دارد اما چاره ای نیست. یادت باشد چاره ای برایش پیدا کنی. فراموش نکنی؟؟؟) . راستی چرا آن قدر تکیده شده ای! چرا؟ جوابم را با لبخند می دهی و من می فهمم که چرا...! سکانس چهارم (امسال سال من است!) چه قدر این خدا بزرگ است! تمام آرزوهایم را برآورده می کند، سریع! همه چیز دارد خوب پیش می رود. من و تو برای چند صدم ثانیه در هفته می توانیم صدای همدیگر را بشنویم! خیلی خوب است. درخت پشت پنجره ی آشنا هم دوباره جوان شده و سبز. لهجه ی زمین و زمان شده بنفش یاسی با طراوت. خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت. سکانس پنجم (این سکانس برای روشن شدن حقیقت، خلق شده است) امروز مرغ مینا لب پنجره ی آشنا نشسته و نه سکانسم را می خواند. می گوید که من منت کشی تو را می کنم!!؟ و این که تو به من کم محلی می کنی!؟ ببین! من معذرت می خواهم که پرنده این طور فکر می کند! مثل این که خوب منظورم را نرسانده ام. نمی دانم دلتنگی های پیاپی باعث این سوء تفاهم شده اند یا توقع بی نهایت من. این پرنده ی کوچولو نمی داند که تو خیلی خیلی به من اهمیت می دهی . هیچ کس نمی داند که 99 درصد خواهش ها و توقع هایم را با واژه ی "چشم" پاسخ می دهی. به جز درخت پشت پنجره ی آشنا، هیچ درخت و پرنده ای نمی داند که تو چه قدر به من بها می دهی. با وجود هزار مشغله ای که داری، تو به من عجیب بها می دهی. تو خیلی خیلی خیلی به من بها می دهی و این موضوع به من آرامش می دهد. سکانس ششم لطفا فکری به حال این چند صدم ثانیه ها بکن! سکانس هفتم همیشه......... ...........، بهترین نسیم دنیا!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:38 توسط دئنا |
|
|
سکانس اول (برای تو می نویسم، همیشه بهار من!) دارد از زمین و آسمان بهار می بارد. این واژه ی بهار، ناخودآگاه مرا به یاد چشم های خوش عطر تو می اندازد. دارم به تو فکر می کنم، تمام ثانیه ها طعم باران می گیرند و من....و من هنوز در حسرت یک بار در کنار تو بودن هستم، در لحظه ی زیبای سال تحویل...! دارد سال تحویل می شود! روزگارت مبارک عزیزم! سکانس دوم (بهار یعنی...) در فرهنگ واژگان باور من، بهار یعنی: در کنار تو بودن تا همیشه ی دنیا (حتی اگر تو در سرمای زمستان هم کنارم باشی، آن لحظه، بهاری ترین لحظه ی زندگی من است). راستی! بهار کی می خواهد بیاید؟! لطفا یک کاری کن، زودتر بهار شود! لطفا!!! آهان، یادم نبود که سال تحویل شده و بهار آمده است! البته... سکانس سوم دوست دارم در ابتدای سال 1387، از تو تشکر کنم. متشکرم که تمام این روزها و ماه ها و قرن ها – بدون هیچ توقعی- به من اجازه دادی عاشقانه دوستت داشته باشم. متشکرم که در تمام لحظه های زندگی، بهانه های بچه گانه ام را تحمل کردی و هیچ وقت بچه بازی هایم را به رویم نیاوردی. متشکرم که هر 1000 مرتبه ای که به تو اس ام اس زدم و گفتم که قول می دهم دیگر برایت اس ام اس نفرستم، در جوابم اس ام اس ام زدی "دوستت دارم". (و من...1000 بار قولم را زیر پا گذاشتم! و از این زیر قول زدن هایم خوشحالم! قول می دهم همیشه قولم را زیر پام بگذارم! قول می دهم!). متشکرم که لهجه های توهین آمیزم را با لهجه ی مهربانی پاسخ دادی. متشکرم که با حضورت در دنیا، مرا با بهار آشنا کردی. متشکرم که صادقانه به من می گویی" عاشقت نیستم ولی دوستت دارم!" (و این جمله ی 5 کلمه ای، مرا می سوزاند. اما متشکرم که تا این حد با ما من روراستی- تا حد به جنون کشیدن من!) البته، خودم به این واقعیت تلخ آگاهی دارم. چون اگر احساس تو هم، به اندازه ی احساس من بود، هرگز نمی توانستی دوری ام را تحمل کنی. نمی توانستی ابراز نکنی. نمی توانستی به راحتی- ببین! به راحتی!- از کنار دلتنگی هایم بگذری! تو مثل من نیستی ولی وجودت سراسر مهربانی ست، نه با من که با همه ی دنیا!. متشکرم و 1000 بار متشکرم. سکانس چهارم ( تمام آرزوهای بنفش یاسی رنگم را در این سکانس جا داده ام) از همین جا، از این سوی فاصله ی خیس و باران زده ی بین مان، می خواهم آرزوهای سال جدیدم را برایت بنویسم و تو آن ها را بخوانی ( دارم در ذهنم مجسم می کنم که داری نوشته هایم را می خوانی... چه قدر زیباتر می شوی! زیبا و با وقار...) ببین!؟ دلم برایت تنگ شد! همین لحظه که این سطر را نوشتم، باران زد ناگهان و بیش از چند لحظه قبل، دلم برایت تنگ شد! بگذار از لابه لای این باران سیل آسا، آرزوهایم را برایت بنویسم: آرزوی اول: آرزو دارم در یکی از این روزهای نوزاد سال 1387، بعد از این 10 قرن دوری، بیایی از دورهای دور. آرزوی دوم: دلم می خواهد در این سال تازه متولد شده، خیلی دوستم داشته باشی (تو با من خیلی مهربانی، اما من احتیاج دارم که خیلی خیلی خیلی خیلی دوستم داشته باشی. من به دوست داشتن هیچ کسی غیر از تو نیاز ندارم! حتی محتاج دوست داشتن درخت پشت پنجره ی رو به خیابان آشنا، هم نیستم. فقط تو، همیشه خوش رنگ من!) آرزوی سوم: امیدوارم یک معجزه رخ دهد و من مورد اعتمادترین موجود زندگی ات شوم! نمی دانم چرا!؟ ولی دوست دارم فقط و فقط به من اعتماد کامل داشته باشی. راستی! الان هم تو به من اعتماد داری؟! چه قدر؟! اگر به اندازه ی فاصله ی بین مان، به من اطمینان داشته باشی، یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی مورد اعتمادت هستم!!! سکانس پنجم من مطمئنم که سال 1387، سال خوشبختی همه ی پرنده هاست! قرار است امسال، واژه ی "کوچ" را از فرهنگ واژگان همه ی ما بردارند! همه جا فقط رسیدن است و دوستی و عشق و ....رسیدن! راستس یک چیزی چند وقتی است که بد جور ذهنم را به خودش مشغول کرده. چرا هروقت با من حرف می زنی بغض میکنی؟ چرا؟! این بغض هایت بدجور قلبم رو درد می آورند، بدجور...به قول مادرم احساس می کنم قلبم رو ریش ریش می کنند! باور داری دوست من؟ گاهی فکر می کنم چرا وقتی با هم حرف می زنیم مثل بقیه با هم نمی خندیم؟ و هر دو تو ته ته ته صدامون صدای بغض می آد؟؟؟ وقتی نیستی من اونقدر از دلتنگیت گریه می کنم که دوست دارم این دفعه وقتی باهات حرف زدم از خوشحالی فقط بخندم.... سکانس هفتم هیچ کدام از سکانس های قبلی، باعث نمی شوند که مطلب اصلی را فراموش کنم. ببین؟!هدیه ی سال جدید من یادت نرود لطفا! من بزرگ ترین و ارزشمندترین هدیه ی دنیا را می خواهم، این که : بیایی و رو به رویم بنشینی- زمزمه ی ثانیه ها را به این لحظه اضافه کن- در نگاهم شریک شوی و با لهجه ی سبز رنگت بگویی: سال نو مبارک...! تو را به خدا به من قول بده که این کار را می کنی؟!!! مشکل فاصله ها را خودت حل کن. من دوست دارم فقط به این هدیه ی فوق العاده، فکر کنم! من دارم شب و روز به این هدیه ی بی نظیر فکر می کنم! یادت نرود یک وقتی؟! متشکرم. سکانس هشتم ( لطفا جمله ی آخر این سکانس را باور نکن) نمی دانم چرا دلم می خواهد خودم را برایت لوس کنم؟ (به نظر تو چرا!؟!). پس: دیگر هرگز دوستت ندارم! سکانس نهم ( بدون نوشتن این سکانس، بهار معنایی ندارد) 1000 بار دوستت دارم، همیشه بهار من!!! روزگارت مبارک! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط دئنا |
|
|
مهتابي اتاقم صاعقه مي زند و چشمانم باران مي بارند، بهاري! هنوز هم يادم مي آيد! آنگاه که زير شکنجهي حرفهاي سردت بودم و هر لحظه اين سرما روح گرمم را مي افسرد ايمان داشتم که دوستت دارم... ولي لب به سخن نگشودم و تمام حرفهايت را شنيدم تا آخرين کلمه! تمام حرفهايي را که سالها به زبان نياوردي و من همه چيز را حقيقت پنداشتم...... گمان نکن حرفهاي سردت کوچکترين ترديدي بر من وارد کرد.... چون من اين نگاهها را دوست داشتم... اين چشمها را دوست داشتم اين صدا را دوست داشتم.... حرفهايت که تمام شد با تمام ناباوري باز هم ايمان داشتم که دوستت دارم..... و لکهي اشکي که از چشمم چکيد.... بر ايمانم افزود.... خداي روزهاي تنهايي من! به اندازهي تمام اشکهايي که برايت ريخته ام به اندازه ي تمام بيداري هاي شبانه ام به اندازه ي تمام نامه هاي عاشقانه ام دوستت دارم..... پ.ن : من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند. افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 20:17 توسط دئنا |
|
|
وای از این باران! صدای اذان می آید و من سر سجاده ..... به پارچه های سبزی که به خودشان گره خورده اند نگاه می کنم دارم به تو فکر می کنم فقط فکر می کنم.... فکرهایت ناگهانی تر از آمدنشان، می روند بی بهانه اما تمام لحظه ها پر می شوند از: سطرهای عاشقی! من می مانم و باران های بی اجازه و قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد: متشکرم که به من فهماندی که: چه قدر می توانم دوست بدارم و عاشق باشم بی توقع! باور کن،بی توقع!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:17 توسط دئنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رب اشرح لی صدری
و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.......... این وبلاگ رو به مادرعزیزم و به تمام دوستهای زندگیم تقدیم می کنم.تمام دوستهایی که همیشه به من درست زندگی کردن رو یاد دادن و همیشه من رو دوست داشتن .به تمام کسانی که فقط یک بار تو زندگیم دیدمشون ولی تاثیرشون اونقدر تو زندگیم عمیق بوده که هرروز به یادشونم. به تمام کسانی که هیچ وقت نتونستم حق دوستیشون رو به جا بیارم.به تمام کسانی که هیچ وقت نفهمیدن احساس من چی بود.امیدوارم اگرکسی رو ناراحت کردم با تمام وجودش من رو ببخشه.... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|